این روزا دلم میگیره از آدما.که چه بی رحمانه قلبا رو میشکونن.میگیره چون کسی که دلیل گریه هات و خنده هاته هیچوقت نمیفهمه شبا با یاد اون به خواب میری...!هسچوقت نمیفهمه که لبخندش گرچه خیلی خشک بی حس باشه اما ناخودآگاه ماهیچه های گونتو وادار میکنه تا از هم باز شن و تبدیل به یه لبخند بشن!!دلم میگیره چون آدم و عالم فهمیدن من عاشقم اما اون نفهمیده...!شایدم نمیخواد که بفهمه...!سخته...خیلی سخته که تو یه قدمیت بشه...قلبت فریااااد بزنه دوستت دارم اما لبات از هم باز نشن...!خیلی سخته اونو با یکی دیگه ببینی و وانمود کنی که مهم نیست...سخته که قلبت عاشقش باشه اما هرچی از روی عقل فکر میکنی میبینی از هیچ چیزش خوشت نمیاد!سخته که قلبت و عقلت با هم در جدال باشن...سخته منتظر کسی باشی که هیچوقت به فکر آمدن نیست...یعنی یه روزی میفهمه که چقدر اشک ریختم به خاطرش؟؟از این احساسه مردد بودنم متنفرم.!!اینکه احساسات رو درک نمیکنم...!اینکه نمیدونم باید صبر کنم یا فراموش...! صبر کردن دردناک است و فرامش کردن دردناکتر و دردناکتر از این دو اینست که ندانی باید صبر کنی یا فراموش...!!""دکتر.شریعتی""
نظرات ()