نویسنده :
ستاره - ساعت ۱:٤٩ ب.ظ روز جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠
کاش می شد
آدم
گاهی
به اندازهی نیاز، بمیرد...
بعد بلند شود
آهسته آهسته
خاکهایش را بتکاند
گردهایش بماند
اگر دلش خواست،
برگردد به زندگی...
دلش نخواست،
بخوابد تا ابد.
...
کاش میشد گاهی آدم
به اندازهی نیاز
بمیرد...!!!!

نویسنده :
ستاره - ساعت ۱٢:٥٦ ق.ظ روز جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠
دوست داشتم
مثل فیلم ها
میومدم ایستگاه راه آهن
تو سوار می شدی
و من با نگاه لرزان بدرقه ات می کردم
قطار حرکت می کرد
و دور و دورتر می شد
و تکه ای از قلب مرا با خود می برد...
اما ...
تو بی آنکه چیزی بگویی رفتی...!!
و ندانستی که من...
تا آخرین لحظه پشت سرت آمدم...!!
هنوز می اندیشم...
به فیلم هایی ...
که در رویاهایم ساختم...!!

نویسنده :
ستاره - ساعت ۱٢:٤۱ ق.ظ روز جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠
در توالی سکوت تو...
در تداوم نبودنت...
رد پای آشنایی از صدای تو...
در میان حجم خاطرم هنوز زنده است!!
هنوز می تپد و باورش نمیشود که نیستی...!
که رفته ای...
کجا نوشته اند...
عشق
این چنین میان مرز سایه هاست؟
این چنین پر از هجوم فاصله هاست؟
در تقابل میان آب و تشنگی...
تقابل میان درد و زندگی...
کجا نوشته اند...؟؟؟؟

نویسنده :
ستاره - ساعت ۱٢:٢۳ ق.ظ روز جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠
تنها...
پله...
تنها...!
از نردبان نبودن هایت بالا می روم...
تا آسمان خفگی...
اینجا هوایی نیست...
جز فکر هوای تو...!!
دلم هوای تو را میخواهد...!!

نویسنده :
ستاره - ساعت ٢:٠۸ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠
به سلامتی مترسک...
که با لبخندی به پهنای وجودش...
و دست هایی باز به فراخی آرزویش...
در حسرت یک آغوش گرم جان داد...!!!

نویسنده :
ستاره - ساعت ۱:٥۸ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠
آخر قصه ی ما را همان اول لو دادند!!!
یکی بود...
یکی نبود...!!

نویسنده :
ستاره - ساعت ۱٠:٢٠ ب.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود...!!
"قیصر امین پور"

نویسنده :
ستاره - ساعت ٢:٥٥ ب.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
چقدر دوست داشتم حرفهایم رابفهمی ، نگاه هایم رادرک کنی .
چقدر دوست داشتم یک بار از من می پرسیدی چرا نگاه هایت اینقدر غمگین است؟
چرا رفتارهایت اینقدر بی رنگ است؟
اما افسوس هچکس نبود و همیشه من بودم ، من وتنهایی و دفتری پراز خاطرات ...

نویسنده :
ستاره - ساعت ۱٢:٥۱ ب.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
نه پیشانی من به لبهای تو رسید...
نه لیاقت تو به احساس من...!!
چیزی به هم بدهکار نیستیم...!!

نویسنده :
ستاره - ساعت ۱٢:٢٤ ب.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
خدایا...
آنکه قسمت دیگری ست ...
سر راهمان قرار نده...
تا شب های دلتنگی اش مال ما باشد...
و...
و روزهای خوشش برای دیگران...!!

نویسنده :
ستاره - ساعت ۱٠:۳٤ ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠
از آن جمله هایم ...
که انتهایش سه نقطه میخواهد!
حال...
هرطور میخوای تفسیرم کن...!!

نویسنده :
ستاره - ساعت ۱:٤٩ ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠
چه زیباست نوشتن وقتی میدانی او میخواند...
چه زیباست سرودن وقتی میدانی او میشنود...
وجه زیباست دیوانگی به خاطر او...
وقتی میدانی او میبیند...!!

نویسنده :
ستاره - ساعت ۱:۳٢ ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠
آنقدر مرا سرد کرد...
از خودش...
از عشق...
که حالا به جای دل بستن یخ بسته ام...!
آهااااای...!
روی احساسم پا نگذارید!
لیز میخورید...!!
نویسنده :
ستاره - ساعت ۱٢:٥۸ ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠
بچه که بودیم ایمانمان بیشتر بود!!
بادبادک می ساختیم...
نمیترسیدیم باد نباشد...!!
نویسنده :
ستاره - ساعت ۱۱:٠٢ ب.ظ روز شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠
اشتباه نکن...!!
بیشتر از آنکه دلم تنگ باشد...
برای تو...
برای آن منی که تو را نمیشناخت...
تنگ است...!!

نویسنده :
ستاره - ساعت ۱٠:٢۱ ب.ظ روز شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠
دلم پر ز غم است...
پر ز ناله...
پر ز فریاد...
اما...
باز هم سکوت می کند...
باز هم در ظاهر میخندم...
و در دل خون می گریم...
چشمانم پر ز اشک هستند.....
اما...
باز هم پلک هایم را روی هم می گذارم...
تا مبادا جاری شود قطره ای بر کویر خشک گونه هایم...
صدایم پر ز بغض است...
اما باز هم ساکت و خاموش می مانم...
تا مبادا بفهمد کسی درد این دل پر ز دردم را...
شب ها.... در زیر دامن پر پولک آسمان... هنگامی که تو آسوده آرمیده ای...
رو به آسمان می کنم و نام تو را فریاد می زنم...
قلبم عاجزانه تو را طلب می کند...
صدای ناله هایش گوشم را پر می کند...
هر شب... این کویر گونه های من است که خیس خیس می شود از آبی که از
دوچشمم روان است...
اما تو هیچ وقت نخواهی دید...
صدای فریاد های من است که گوش آسمان را کر میکند...
اما تو نخواهی شنید...
و این قلب من است که میخواهد آزادانه بسوی تو پرواز کند...
اما تو نخواهی فهمید...
